تبلیغات
بلاگه - طبیعت، خدا یا نظم طبیعت
ع) فرمود: هر گاه وبلاگی را خواندید نظر بگذارید ولو به اندازه تایپ یک نقطه.

طبیعت، خدا یا نظم طبیعت

نویسنده :قلی قلی نژاد
تاریخ:چهارشنبه 16 مرداد 1392-11:39 ق.ظ

  یکی  از بستگان من فوت کرد و من یه مدتی نبودم. پدر خانمم بود.  خدا بیامرزتش .  قد بلند، ته ریش سفید ، چشمانی آبی و صورتی کمی سرخ و سفیدروشن.  آدم خوبی بود. بی آزار، اهل  کار ، فعالیت و  شکار.  کاسب از نوع  حلال خور .  یادمه شب خواستگاری ،اون زمان 74 سالش بود ،  با ریش سفید وچشم های روشنش بی صدا و خاموش هر از گاهی نگاهی عمیق و سریع به من میکرد  (در دل حتما دغدغه  این رو داشته که دختر ته تغاریش رو دست کی داره میده)  و یادم نمی آید اصلا صحبتی  کرد یا نه .  فقط برادرهای   خانمم  یه دو سه تا سوال پرسیدند به نوعی هم میشه گفت چیز زیادی  نپرسیدند در کل. کار رو به عهده خودما  گذاشتند.  یادمه  اون شب من به اتفاق  مادرم رفته بودم و چون  با پدرم  چند سالی بود که  دعوا داشتم  عذر خواستم  و  گفتم که  پدرم رو نمیشده  بیارم. یکی از شب های اواخر  خرداد ماه  بود. هوا در آن شهر  کرد نشین کوهستانی  خنک بود و مطبوع.  تلویزیون  فینال مسابقه  باشگاههای اروپا رو پخش میکرد. یادمه آنقدر از من سوال نپرسیدند و حواسشون به نتیجه  بازی بود که   خودم به شوخی گفتم  بابا یکی  یه چیزی از من بپرسه.
     خانواده خانمم  رو  در نگاه اول پسندیدم. بعدها فهمیدم با تمام  بی تجربگی های  جوانیم  انتخاب خوبی کرده بودم . نکته جالب اینکه من هیچوقت حاجی  های بازاری رو دوست نداشتم. همیشه اونها رو  حامی آخوندها میدونستم  و بعدها فهمیدم حداقل در مورد  اینها  اشتباه میکردم ...
   بگذریم.   خدا  الحق و الانصاف عمر با عزتی بهش داده بود. هیچوقت من ندیدم صداش رو بلند کنه روی سر زن و بچه هاش، همیشه احترام دار خودش بود و مهمترین ویژگی شخصیتی اش  کم حرفی اش بود و دائم مراقب این بود که مزاحمتی برای کسی  نداشته باشه. 
این مرد و دوستانش  دسته ای از  مردان  شهر بودند که  زمان جنگ جهانی دوم سربازی رفته بودند و  با همان لباسها هم عکسهایی داشت. گاهی از  اوضاع آن زمان  خاطرات  معمولا  تلخی  تعریف می کردند. باز مانده های دوستانش در مجلس ختم عصا کشان با چشم هایر از اشک، قدی  خمیده و لنگ لنگان تسلیت گفته می نشستند ، تکیه به ستونی  میزدندو آرام  گریه میکردند. شاید یاد خاطره ای ، شوخیی و یا ... از او  میافتادند.

   برای فریضه  حج  به  توصیه  امام جمعه آن زمان شهر تقریبا تمام پس انداز نقد خود را  بابت خمس و زکات داده بود که واقعا  به تناسب الان، من یکی عمرا  همچین پولی را به یک آخوند بدهم.(سال 1352 ،    53 هزار تومان از کل 70 هزار تومان پول پس اندازش)  . برای من  درک این اعتقاد  در حالی که چندان هم ثروتمند نبوده قدری مشکل است. پرداخت چنین پولی برای کسی که با زحمت  و تقیدات دینی آن زمان کاسبی  میکردند واقعا بهت برانگیز است. اینکه این مردان حاصل تربیت زمانه بودند یا رضا شاه بزرگ من نمیدونم فقط من هنوز در بهت  آرامش و  امید به آینده این نسل موندم.  نسلی که از بی طمع بودن آنها، ما فرزندان آنها،  چقدر  حرص طمع نداشته آنها رو خوردیم.
   همیشه حدس میزدم این مرد  با  اون شوخ طبعی  و دل بزرگی  توام با قناعت (جمع اضداد)  یه روزی  از دنیا بره که مناسب نوع زندگیش باشه، و جوری از دنیا بره که باز هم مثل همیشه  زحمتی برای کسی نداشته باشه چون در طول زندگیش  واقعا  سعی اش بر مفید و بی  زحمت  بودن  بودو به  خاطر  انجام فرائض دینیش با یک تناسب  ویژه  در یک روز مذهبی   فوت کنه که  چنین هم شد. روز بیستم  رمضان  امسال حالش بد میشه بیمارستان میبرندش در حالی که روی تخت بیمارستان باز هم بی قراری میکنه که برگردونندش  به خانه خودش(درست مثل پیر مردهای سنتی که همه ما از این  اخلاقشون خبر داریم) . ما  توی جاده بودیم ،که خبر فوتش رو  به ما دادند.  صبح بیست و یکم رمضان . که  نو عید او در کمترین فاصله زمانی از  مرگش باشد. شاید نظم طبیعت همونجوری که خودش دوست داشته  تقدیر رو  به نفعش رقم زده باشه. شاید کیمیا گری همینه . در مورد نوع مردن هم  زیاد شنیدیم که آدمها همون جوری  میمیرند که زندگی میکنند.
   هدف من از  نوشتن این توصیفات این بود که بگم  واقعا  طبیعت -فارغ از اعتقاد بعضی از مذهبیون -  شاید یه نظم  خاصی در  خودش داره . دوست دارم اگه ممکنه شما هم نظرتون رو در مورد  طبیعت، جریان آرام و نظم موجود در عین بی نظمیش  نظرتون رو  ابراز بفرمائید.






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How can I increase my height after 18?
جمعه 17 شهریور 1396 05:23 ب.ظ
I have to thank you for the efforts you have put in penning
this blog. I really hope to see the same high-grade blog posts by you later on as well.
In truth, your creative writing abilities has motivated me to get my own website now ;)
وب گرد
سه شنبه 22 مرداد 1392 11:34 ب.ظ
سلام خدایش بیامرزد و بقای عمر شما باشد .
آقا قلی از آنجائیکه ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است . به انتها فکر نمی کنم . اما در مورد دادن پول آنهم آن رقم ، من دردهای بزرگتری را دیده ام ، مرحوم مادرم رادیو را حرام می دانست با کلی مکافات با بزرگتر شدن برادرام سال 55 رادیو خریدیم . بعد از انقلاب هم هر وقت تلویزیون موزیک میذاشت خاموش می کرد . دائم کاست عزا و مصیبت ( مرحوم کافی و ... ) گوش می کردند . همکاری نقل می کرد که زمستان مجبور بودند برای نماز صبح یخ حوض را بشکنند و فوری یه سر زیر آب بکنند برا ی غسل و ....
رجوع به پست تحولی مبارک و توقفی نامیمون
پاسخ قلی قلی نژاد : سلام وبگر عزیز ممنون ، شما سلامت باشید.
پول را بابت زکات داده بود به امام جمعه وقت. البته همان امام جمعه زمان شاه وقتی پنج شش سال پیش فوت کرد مردم گذشته گرای شهر تمام مغازهها را تعطیل کردند به نحوی که سازمانهای دولتی و حکومتی احساس خطرو ناخشنودی کردند و دائم در حال تذکر به کسبه بودند. منظورم حجم اعتمادو عقیده بود. نه لزمام حرام شدن پول.
یادش من هم هنوز آرم نوارهای سونی کافی رو به یاد دارم با وجودی که تقریبا ده بیست سالی از شما کوچیکتر هستم. شکستن یخ حوض در شهرهای سرد سیر کردستان همیشه جزئی از خاطرات نوستالوژیک ما شده که تاهمین الان باعث عدم هجوم ناهنجاری های در جامعه شده است خدا میداند بچه های ما که اعتقاد راسخی مثل گذشتگان در ما ندیده اند چطور جامعه ای را خواهندساخت.
مریمی
دوشنبه 21 مرداد 1392 02:05 ق.ظ
وای! چ مرگ وحشتناکی رو به تصویر کشیدن سارا خانوم! (البته دور از جون شما!)
ولی میدونی؟ آدم روحش توی همون ضربه ای که به قول سارا میخوره ب نیم تنه و نصف میکنه میپره میره و دیگه نمیمونه که زجر بکشه وسط خیابون درد بکشه ک ماشینا لهش میکنن!!

ینی قربون خودم برم که انقدر ذهنم درگیر این کامنت سارا شده! توی ذهنم کروکی هم کشیدم ب جان خودم!
پاسخ قلی قلی نژاد : آقا شما کروکی هم بکشید فقط قول بدید قطعا در جا آدم بمیره...
ساراازکرمانشاه
یکشنبه 20 مرداد 1392 08:50 ب.ظ
قلی من همیشه دوس دارم توموقع رانندگی بخوری به گاردریل اتوبان -اونوقت این گاردریل بزنه ماشینت رو ازوسط دونصف کنه بعدبخوره به نیم تنه ت نصفت کنه ویه نصفت ازماشین پرت بشه بیرون-وماشینهاباسرعت ازروت ردبشن بعدسوفورای شهرداری بیان وبا جاروخاک اندازجمعت کنن
اتوبانشم ترجیحن همتمن دوس دارم اونجوری بمیری
پاسخ قلی قلی نژاد : به جان خودم حاضرم اینجور بشه به شرطی که واقعا بمیرم.
ساراازکرمانشاه
یکشنبه 20 مرداد 1392 08:46 ب.ظ
سلام
روح پاکش قرین رحمت
واینکه متوجه سوالت نشدم اما من شنیدم که آدمهایی که دردوران زندگیشان خوب بودن وبه راستی ودرستی زندگی کردن موقع مرگ هم خدا هواشون روداره وحتی روایت نقل شده که مومن برای جان دادن -یکی ازفرشته هاازبهشت واسش گل میاره واون بومیکنه وجان بجان آفرین تسلیم میکنه
بهرحال مهتدس توهم یادبگیر ...آفرین
پاسخ قلی قلی نژاد : سلام ممنون سارا خانم
مریمی
جمعه 18 مرداد 1392 09:02 ب.ظ
سلام.
راستش نمیدونم عید رو تبریک بگم یا اینکه فوت پدرخانومتون رو تسلیت...
انشالا که روحشون در اون دنیا به آرامش برسه.
و انشالا که غم آخر شما باشه.
پاسخ قلی قلی نژاد : مریمی,اینجا هر کدوم رو.دوست داری راحت و با خیال راحت بگو. همه جمع شدیم توی این فضا برای گفتن گفته هایی که توی فضای واقعی اما واگر زیاد توش میاد.
و من به خاطر هر دو گفتن از شما تشکر میکنم.
نورافرین
جمعه 18 مرداد 1392 06:09 ب.ظ
چون حالم از یه بابت دیگه خوب نبود نظر نذاشتم.
وگرنه نگاهم نگاه طبیعت گرا بود.اون لحظه برای ادای دین و به گفته حدیث بالانظرو دادیم.
و اما حالا...
منم همین اعتقادو دارم نه تو مردن.تو همه چی.اگه چیزی رو حقیقتآ بخوای همونطور برات اتفاق میوفته.فکرو اندیشه ما داره آینده مارو میسازه.وحتی طرز مردنمونو...
پاسخ قلی قلی نژاد : بله منم به همین معتقدم ولی به طرز ملموسی نمیتونم اثباتش کنم
نورافرین
پنجشنبه 17 مرداد 1392 10:10 ب.ظ
قدر بشناسید مستان آخرین پیمانه را
ساقی امشب میکند تعطیل این میخانه را..
عید مبارک
پاسخ قلی قلی نژاد : عید شما هم مبارک باشه.
نورافرین
پنجشنبه 17 مرداد 1392 01:45 ق.ظ
الان خوندم اما چون حال خوشی ندارم نظری درباره طبیعت نمیدم.ایشاا.. یروز دیگه.پستتون دل آدمو یه جوری میکنه.شایدم من آمادگی یطوری شدنو داشتم.
خدا بیامرزه دتشون.
پاسخ قلی قلی نژاد : به نظر میاد یه خورده شاید مناسبت نداشته باشه ولی شما خارج از اعتقادات مذهبی و فارغ از غم مجالس غم. با نگاه طبیعت گرا نظر بدید. به هر حال ممنون.
بهشت
چهارشنبه 16 مرداد 1392 04:41 ب.ظ
چقدر شاه شاه میکنی
پاسخ قلی قلی نژاد : رهبر معظم انقلاب . رهبر معظم انقلاب. رهبر معظم انقلاب. ....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر