تبلیغات
بلاگه - تفریح تا سرحد مرگ
ع) فرمود: هر گاه وبلاگی را خواندید نظر بگذارید ولو به اندازه تایپ یک نقطه.

تفریح تا سرحد مرگ

نویسنده :قلی قلی نژاد
تاریخ:یکشنبه 1 بهمن 1391-02:02 ب.ظ

      بعد از ظهر نسبتا گرم تابستانی. یه پسر بچه هشت نه ساله با کله تراشیده شلوار کردی و زیر پیرهنی سفید آستین دار  که صبح موقع تن کردن تمیز بود و غروب خاک و خلی در  اولین سال دهه شصت.درست سال یکهزارو سیصدو شصت خورشیدی.سالهای تحریم و تورم جنگی ایران بعد از زمان شاه خدابیامرز.
 
توی جوب آب مشغول تعقیب و همراهی  قایق کوچکم که یه قطعه چوب کمتر از ده سانتی متری درخت بید بود ، بودم .  مسیر  چوب  یا همون قایقم توی جوب هایی که از سرچشمه محلمون با چشم دنبال میکردم.تکه چوب رو  کنار خونمون توی آب پیداش کرده بودم و همراه با  موجهای کوچک و بزرگ آب  منم بالاو پایین  میپریدم.  و خودم رو  روی قایق تصور میکردم. از خیابونهای فرعی ،  خیابانهای اصلی  تا نهایت کانال بزرگ شهر  داخل  جوبهای آب  و کانالهای زیر زمینی  که به همت رضا شاه کبیر  به داخل کانال اصلی شهر میریختند و از شهر  خارج میشدند،  چوب قایقی رو همراهی  می کردم. قایق یه چند جایی گیر کرد منم یه چند جایی مجبور شدم چند  قطعه سنگ بزرگ بزنم توی آب که فکر کنم به سرو صورت  چند نفرم پاشید. و مجبور شدم فرار کنم. ولی بازم برگشتم تا قایق رو همراهی کنم. خلاصه قایق رو به  آبریزگاه  اصلی رسوندم و همراه با  امواج خروشان آب  قایقم به داخل کانال  اصلی سقوط کرد. بعد از خداحافظی باشکوه با قایقم من که تنها سرگرمی اون لحظم رو  از دست داده بودم  سرم رو به اطراف چرخوندم. چشمم به یه قوطی خالی  شامپو داروگر افتاد. به سمت قوطی پلاستیکی  شامپو دویدم تا نکنه یه بچه دیگه اون رو تصاحب کنه وبا پا محکم ضربهای بهش زدم . با همون ذهن ساده بچگی جریان قایق رو فراموش کردم و ذهنم مشغول بازی با بطری پلاستیکی شد .حالا دیگه کلا از فکر قایق اومده بودم بیرون و تمرکز  کردم روی چطوری ضربه زدن به قوطی پلاستیکی. نمیدونم  مسیر یک کیلومتری رو  با چه سرعتی  برگشتم و از وسط  دست و پای کدوم زن و مردهایی رد  شدم و چه کسانی  دادو هوار کشیدن سرم که " هوو چه خبره...." . 
   محله ما   از نظر من مرکز  کل دنیا بود . سه تا آسیاب  داشت که کشاورزها ماههای آخر تابستان کیسه های گندم رو به اونجا می آوردند و روی هم میچیدند که یکی از  وسایل بازی ما همون کسیه های گندم بودند .توی محله ما یه چشمه قدیمی با مخزن ساروجی و یه سنگ بزرگ مرمر سفید مرغوب  بیضوی شکل که روی آن قرار  گرفته بود وجود داشت. این چشمه یه نمای  تاریخی بجا مانده از زمان قاجار به محلمون داده بود. خنکی آبش در تابستان و  ملایم و متبوع بودن دمای آن وسط برفهای سفید  زمستانی و بخاری که ازش بلند میشد محله رو با یه سبک متفاوت نشون میداد. محله ما در  ضمن پشت بیمارستان  شهر هم بود .و درست پشت این بیمارستان یه  مخزن آهنی  زباله کار گذاشته بودند. این زباله دان فلزی  عزیز  همیشه یکی از منابع بزرگ تهیه لوازم اولیه  اسباب بازی  و کاردستی بچه های محل و ایضا بچه های  فرصت طلب بقیه محلات بود. چه دعوا ها و خون ریزیهای که سر  محصولات با ارزش  این زباله دان توی محل در نمیگرفت. و چه کتکها که بچه ها سر  شنا کردن توی اون زباله ها که ازپدرو مادرهاشون نمیخوردند.
   مثلا جای خالی امپولهای پنیسیلن رو  می شکستیم مینداختیم توی نفت تا برای  اول پاییز بزرگ بشه جای پاکن ازش استفاده کنیم. جالب اینجا بود که من به عمرم نیدیم یه بچه ای از این پاکنها دستش بگیره. یا  شلنگ سرم ها رو میگرفتیم باهاش  جاسوئچی  میبافتیم. کفپوشهای  تمام استرلیزه مستعمل بیمارستان که پرتشون کرده بودند رو همینجوری دوستداشتیم انبار میکردیم و یا گاهی  برای  سرسره بازی  ازشون استفاده میکردیم. سرنگ های  خالی با مدلهای  مختلف رو که بیشترین مشتری رو داشتن پیدا میکردیمو باهاشون آب بازی می کردیم. خلاصه اینکه در  آو اکو سیستم طبیعی هیچ چیز دور ریخته نمیشد بلکه از حالتی به حالت دیگر تبدیل میشد از یه بچه به دست بچه دیگهای  میافتاد و میکروبهای نازنینش کاملا در کل خونهها پخش میشدند. این زباله دان  مثل چاههای نفت کشورمون یکی از منابع  مهمو استراتژیک  محله ما به حساب میومد. مثلا اگه یکی از ما لطف میکرد مجوز ورود  یکی از بچهای محله های دیگه رو میداد که وارد  زباله دان بشه ، در مقابل  وقتی  از  محله شون  رد میشدیم و میدیدم که اونها  با هم تیله  بازی یا الک دولک  و یا فوتبال بازی میکنند ما رو هم به سفارش بچه مجوز گرفته   ، بازی میدادند. گاهی  یکی از بچه ها یه  وسیله ای جدید از توی زبالهای بیمارستانی پیدا میکرد که خیلی جذابو دیدنی بود و تقریبا لوکس به حساب میومد . اولا اینکه اون پسر بچه دیگه حسابی کلاس میذاشتو برای  نشون دان اون وسیله  تا سر حد کاسبی پیش میرفت و ما هم دیگه  هر روز  کل زباله دان رو دور از چشم پدرو مادرهامون شخم میزدیم. من معتقدم  الان اگه خون من و بقیه بچه محلهامون رو آزمایش کنند انواع سرمهای  انسانی رو میتونند با هزینه کم ریالی از خون ما استخراج کنندو با قیمت گزاف صادر کنند و با این نرخ دلار هم که میدونید دیگه...چقدر برای کشور ارز آوری داره... .
   القصه همون روز مثل فوتبالیستهای  لالیگا با ضربات پیاپی به جای پلاستیکی خالی شامپو  وارد محوطه محله شدم که از دور چشمم به سجاد، و حجت افتاد.  دو برادر از نمیدونم هفت بچه...؟،  نه بچه ؟، از یه خانواده ضعیف محله پایینی. پدرشون چرخ دستی داشت و توی  ترمینال شهر  بار می برد.  از اونجایی که بچه های گاها پر رویی بودن ما برای کم  کردن روی مبارکشون بهشون میگفتن  ایران پیما. این ها بچه ها  جز محله ما  محسوب نمیشدند ولی  نزدیکترین محله به ما بودند.  این دوتا رو دیدم دنبال هم راه افتادند، با ایوب که اونم همسایشون بود . یه آن مثل  هیئتهای  عزاداری  به نظرم رسیدن که پشت سر علامت میدوند. بعد دیدم نه یه بالن مانند بزرگ به نسبت قدو قوارشون رو سر هرکدومشون  هست که چند تا برجستگی ازش زده بیرون. یک چیز عجیب و غریبی  بود .در این بین چشمهای فضول من از شدت کنجکاوی کاملا باباقوری شده بود. از فاصله دور درست مشخص نبود. توپ قانونی فیفا رو  ول کردم دویدم سمت اونها که در حال شادیو بالاو پایین پریدن بودند. با هر بال و پایین پریدنی شاخکهای بادکنکهاشون مثل آنتن آدم فضایی های مریخی  تکون میخوردند.نزدیکتر شدم دیدم رنگ این بادکنکهای بزرگ یه رنگ عجیب و منحصر به فردیه. رنگ سفید .  تا چند قدمیشون رسیدم در حالی که داشتم از تعجب و هیجان بال درمیاوردم. داد زدم: "اینها چی هستند؟" دیدم اصلا جواب نمیدن. دقت کردم دیدم بادکنک روی سر سجاد که کوچکتر از همشون بود بادش کمتره . رفتم جلو دقت کردم دیدم ای دل  غافل اینها دستکش هستند. دستکشهای سفید یکبار مصرف جراحی که توی اتاق عمل دستشون میکنند. از حسادت داغ  کرده  بودم. 
  گفتم: "اینها رو از کجا اوردین؟"
 حجت داد زد:" خریدیم!"
با خودم فکر کردم اخه اینها رو  چه به خرید اسباب بازی و این جور  چیزها. توی هیمن فکر بودم که از دور چشمم افتاد به زباله دانی بیمارستان و یه دفعه انگار چیزی  کشف کرده باشم. داد زدم:" از آشغالی ما  دزدیدین؟"
که  همسایشون ایوب  گفت "کدوم آشغالی بیمارستان مال شماست؟!"
گفتم: "پس چی که مال ماست،  مگه زمین پایین رو شما میذارین ما بیاییم توش بازی کنیم؟"  خلاصه جرو بحث  بالا گرفت . من نیم نگاهی به زمین داشتم که اگه دعوا شد سنگ بردارم پرت کنم. دیدم دارن  عجیب به سمتم میان . تشخیص دادم هوا  پسه. یه خورده رفتم عقبو چند تا سنگ از زمین برداشتم، سکوت کردم و مثل آخوندهای به ظاهر تارک دنیا رفتم  روی منبر  و شروع کردم به سخنرانی و نصیحت  که: "این دستکشها میکروب دارن و کثیف هستند.مریض میشید و ...  "  اونها هم کم  نیاوردند و گفتند  توی بسته بندی بوده.
دیدم اینجوری نمیشه تهدیدشون کردم که میرم به پدرو مادرشون میگم چقدر کثیف  هستند. و چه کاری کردند.اونها هم با خونسردی گفتند: "برو!"
وقتی  دیدم تمام درها بسته است یه خورده طعنه بهشون زدم بعد پا به فرار گذاشتم و   چند تا سنگی که توی دستم بود رو پرت کردم که بلکم بخوره  به  بادکنکها شون. اونها هم جا خالی دادن بعد به طرفم دویدم . منم دیگه  نایستادم با تمام قوا فرار کردم .
 دیدم اینجوری توی غنائم که حق مسلم ما بود  نمیتونم شریک بشم که هیچ  داشتمم کتک میخوردم. تصمیم گرفتم برم پیش دوستام و جریان رو براشون تعریف  کنم. رفتم سراغ همسایه ها و بچه محلهای خودمون تا ضمن تعریف داستان  جمعشون  کنم و درس عبرتی به  این دزدان اموال بدیم. بدو رفتم سراغ بهرام، اون که همیشه مدعی قدرت بود با یه  دعوت من پرید بیرون از خونشون. رفتم سراغ خونه  برهان و شهرام .برادر بزرگتروشون مانع از اومدنشون شد ولی  شهرام گوش نکردو با قلدری  از دستش در رفت  اومد بیرون در حالی که یه لقمه نون توی دستش بود و دهنش دولپی پر بود.
از دور  اون سه شرور ابله رو دیدیم که هر کدوم یه  باد کنک روی سرشون گرفتن. سه شروری که دوست داشتم به زودی گریه کردنشون روببینم. یه خورده دقت کردم دیدم بادکنک  حجت بزرگتر و شفاف تر از بقیه بادکنک هاست و در ضمن اون انگشتانهای دستکش ها رو هم نداره!  بچه ها همسایه  هم با دیدن این بادکنکها  حسابی تحریک شده بودند که  این اسباب بازی هارو هرچه زودتر تصاحب کنند. اسباب بازی هایی که  حق  مسلم محله ما بود.( حتی بیشتر از  انرژی هسته ای.)
اونطرف تر اون یکی  هم محله ای مون  علی خودش  بیرون اومده بود . علی  یه پسری بود که فکر کنم سن و سالش  زیاد تر از ما بود  ولی قدش کوتاه بود و در ضمن خیلی بیشتر از سنش  چیز بلد بود.
به سرعت شروع به جمع کردن سنگ کردیم تا در همون حمله اول مرعوب بشن و تسلیم بشن. توی همین  بین که ما  از دور نگاهشون میکردیم یه مرد میانسال  از کنارشون رد شد. بادکنکهاشون (در واقع  همون دستکشهای  مصرف شده بیمارستانی )رو دید.با عصبانیت بهشون پرخاش کرد و بهشون گفت: " پرت کنید اینها رو! مگه ننه بابا ندارید ،مریض میشید!" ولی اونها با چالاکی خاصی  فرار کردند و مرد هم به راه خودش  ادامه داد که بیخیالشون بشه. حجت رو  دیدم ، انگار  باد بادکنکش خالی شده بود. بادکنکش رو آورد پایین و دم دهنش گذاشت  تا  اون رو دوباره پر باد کنه.  که ناگهان علی  با پوزخند به بادکنک  حجت اشاره کرد . بادکنک حجت از اون بیل بیلکهای بقیه نداشت و واقعا مثل بادکنک واقعی بود ولی  انگار یه نقطهه هایی روش داشت. علی در حالی که  پوزخندش تبدیل به  قهقهه شده بود دستش رو به نشانه استهزای  بیشتر روی شکمش گرفته بود و  میخنددو داد میزد :  "  حجت اون کاپوت رو از دهنت بیار بیرون، اون بادکنک نیست که هی داری بادش میکنی بیچاره!"  ما رو میگی اصلا این کلمه رو نشنیده بودیم فقط برای اینکه نشون بدیم خیلی  چیز بلدیم ما هم خندیدم و داد میزدیم :"ها ها  کامپون گذاشته دهنش باد میکنه!!"  اصلا نمیفهمیدم که کامپوت یا همون کاندوم چی هست. فقط یادم میاد که با شنیدن این حرف مرد میانسال که از تعقیب بچه  ها دست کشیده بود جستی زد و پشت گردن حجت رو گرفت و با دست کامپون (کاندوم  به خیال تلفظ کاپوت)باد شده رو از جلو دهنش گرفت و پرت کرد و یه  پس گردنی محکمم زدش . حجت هم وحشت زده  پا به فرار گذاشت . سجاد و ایوب هم پشت سرش بدو فرار کردند. ما هم خوشحال و خندان از اینکه چقدر بچه های خوبی  هستیم که اینقدر کثیف نیستیم داشتیم به خودمون میبالیدیم . در رفتن اونها رو  نگاه میکردیم و در ضمن سنگهامون رو هم به سمتشون پرت میکردیم تا این شکست  فضاحت بارشون رو  با لذت تمام  جشن گرفته باشیم!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
عروسک
پنجشنبه 7 شهریور 1392 09:47 ب.ظ
ببخشیدا ولی خاک تو سرت قلی
خیلی خندیدم خخخخ دمت گرم
پاسخ قلی قلی نژاد : ببخشید!!!
susan
سه شنبه 1 اسفند 1391 02:12 ب.ظ
ممنونمـــــــ........خیلی از دخترا هستن ك به خاطر چیزای مختلف مجبورن ون كارو بكنن و رضایت بدن.....این همه دختر ك به ی پسر اعتماد كردن و اونا نامردی كردن!!!تو ماشین تو خونه تو خیابون.....نگو نه چون صب تا شب داریم این چیزارو میبینیم!!!!كجای وب من س-ك-س-ی-ه؟؟؟؟
پاسخ قلی قلی نژاد : خواهش.
به خاطر چی مجبورن؟! فکر هم نمیکنم یه پسر اینقدر لازم باشه برای رفع عطشش این کار رو بکنه. این چیزی که شما میفرمایید لذتی برای یه پسر نداره که بخواهد این کار رو بکنه لزوما.
در ضمن وبلاگ شما سکسی است یعنی تصاویر جذاب مربوط به جنسیت(سکس) درش هست. یاآوری میکنم کاربرد درست کلمه سکسی در اغلب نقاط دنیا یعنی یه موضوعی جذابیت خاص توام با لذت داره. ولی واژه سکسی ظاهرا از نظر خیلی ها یعنی پورنو و... . اگه این معنی رو به ذهن شما متبادر کرده ببخشید.
عمه
سه شنبه 24 بهمن 1391 01:19 ب.ظ
شما تکل رفتی اونم ناجورانتظارداشتی چی بگیم؟توباکمال تمسخرصداقت ومعصومیت مخاطبتو به استهزاه گرفتی درصورتیکه تونباید بدینشکل برخوردمیکردی.شمابرای هرکس دیگری هم بنویسی من 100ساله ویا14ساله هستم وطرف شمارووبهمون سن قیاس بکنه.نباید مایه نشاطتوبشه چون توفکرمیکنی دیگران رادست انداختی ...واین بنظرت جوابش چیه؟که برمیگرد بهم میگی ازسرکارگذاشتن خواهرزاده ی من ،وانگارکاشف الکل هستی یاباسیل کخ راکشف کردی....جوابه های خب معلومه هوی هست....
پاسخ قلی قلی نژاد : من بههیچ وجه ننوشتم که چند سالمه، اصلا خودش گفت از روی آی دی که ام 73 آی آر بود استنباط کرده بود که متولد 1373 هستم غافل از اینکه متولد 1973 هستم. هیچ چیزی هم از وب لاگ نخونده بود. من اول حدس زدم متوجه میشهو خودشم براش جالب میشه ولی دیدم اصلا همینجوری داره پیش میره.حتی نوشتم یه بار مطلب وبلاگم رو بخون بعدا جالب میشه، منظورم این بود که وبلاگ رو بخونه متوجه سنو سالم میشه ولی دیگه گفت باشه و نیومد. داستان از این قرار بود. منم نه تنها توهینی نکردم حتی کسی رو هم مسخره نکردم و دست ننداختم. ظاهرا خدیجه زائر سرا نه تنها ظرفیت نداشته بلکه یه چیزی اونطرف بی ظرفیت بوده.
به هر حال ما نامه فدایت شوم برای هم نفرستادیم به میل خودمون به یه وبلاگ سر میزنیم با یکی صحبت میکنیم با یکی هم قطع رابطه میکنیم. اینجا هم به مدد فضل و دانش و خواست خدا محیط آزادی هست و لزومی به جنگ و دعوا و بد دهنی درش نیست. در تعجبم از خدیجه زائر سرا!
خدیجه زائر
سه شنبه 24 بهمن 1391 12:37 ب.ظ
ببین قلی یا نمیدونم هر چی........بهتره اسمی متناسب با خودت پیدا کنی....اگرچه تو شناسنامه ات خیلی بزرگتری اما فرقی نداره..پهن گوساله از پشگل بزغاله بزرگتره....اگه سمیه حرفتو ظاهرا قبول کرد فقط بخاطر معصومیتشه که باعث افتخاره.........اراذلی مثل تو میتونن همه جا رو به گند بکشن.اما نگران نباش ما از پس تو بر میایم.
پاسخ قلی قلی نژاد : با سلام و احترام.
از دست شما ناراحت هستم. و هر چه گفتید و توهین کردید نثار خودتان.
توقع چنین برداشتی از جانب شما و دوستانتان را نداشتم. نمیدونم چرا من نمیتونم به این سادگی به کسی فحش و ناسزا بگم. متاسفم برای جامعه ام که زنهایشبی دلیل دهانشان را به ... باز میکنند. از دامن شما زنان مردانی با هزار کلاه شرعی پا به عرصه جامعه میگذارند.(قضاوت کردید قضاوت کردم!)
علیرغم فحش و ناسزاهایی که تناسبی با کار من نداشت. من از خانم سمیه به قول و زبان مذهبی حلالیت میطلبم. اما ادب خوب چیزی است.حداقل قدری تامل میکردید ببینید توهینی شده یا نه بعد ناسزا میگفتید.
خدیجه زائر
سه شنبه 24 بهمن 1391 12:33 ب.ظ
عمه
شنبه 21 بهمن 1391 02:04 ب.ظ
خب این شد یه چیزی ....خانومی متاهل بازنشسته ودارای یک فرزندپسردانشجو امری فرمایشی ؟واگه باورنداری ازخواهرزاده ام (سمیه خانوم)بپرس
پاسخ قلی قلی نژاد : خب ممنون از سمیه خانم همونی که چندین سال از من بزرگتر بود؟ ! ایشون حتی حال نداشت یه دور یک مطلب من رو بخونه بعید میدونم جواب من رو بده.
عمه
شنبه 21 بهمن 1391 12:48 ب.ظ
پسرگلم بازهم بیامنتظرتم .درموردمن عجولانه قضاوت نکن.
پاسخ قلی قلی نژاد : آخه مادر عمه جان ، من هرچی توی وبلاگت گشتم، اثری از مشخصاتت ندیدم. که ببینم ، پری ، هستی آدمیزادی ، سنت، سالت ... چی هست اصلا از کجا معلوم یه بچه شانزده ساله نباشی که بعدش هرو کر بری به دوستات پستهای مارو نشون بدی و قش کنید از اینکه یه مرد رو سر کار گذاشتین.
من ممکنه کمتر بیام به نت برای همین باید عجولانه قضاوت کنم! کلا میرم یادم میره یه وبلاگی داشتم. تا... دیدی باید عجولانه قضاوت کنم.
عمه
شنبه 21 بهمن 1391 12:22 ب.ظ
سلام.ممنون ازحضورت .خداراشکرکه تغییرحال پیداکردی التماس دعاخوش بحالت
پاسخ قلی قلی نژاد : سلام ، آره خوش به حالم، ولی خوش به حالم میشه پول؟ !!!!(لبخند ملیح)
عمه
پنجشنبه 19 بهمن 1391 11:11 ب.ظ
سلام.همین الان ازوب هواهرزاده ام باشما آشناشدم .وگفتید سن بالای سمیه برات جالب اومدمن خاله بزرگی سمیه هستم خوشحال میشم اگربه من سربزنی .
پاسخ قلی قلی نژاد : سلام، عمه خیلی هیجانی جملاتت نوشته شده! خاله بزرگی چیه (چی) هست؟
.
.
.
سر بهت زدم . پست عکس ها ی شهدا رو دیدم . حالم عوض شد. فعلا حالم خوب نیست بعدا ...
دخترچاق
شنبه 14 بهمن 1391 06:49 ب.ظ
سلام رنجه بفرمایید
پاسخ قلی قلی نژاد : سلام، سارا خانم. چشم.
زهرا م
شنبه 7 بهمن 1391 10:57 ق.ظ
سلام اقای قلی خیلی شیوا وجالب بود هم مطلبتون وهم شیوه نگارش وبعد از خواندن وخندیدن به شطنت های کودکی شماها دلم گرفت واقعا طفلکی بچه هایی که با اشغال های بیمارستانی خودشون سرگرم میکردن تاز ه سرش دعوا هم بوده
پاسخ قلی قلی نژاد : سلام
نمیتونم بگم دلم برای بچگی خودم میسوزه. اتفاقا من معتقدم اگرو فقط اگر بچه توی یه محیط کم استرس باشه و یه لقمه نون باشه که خودش رو سیر کنه از هیچ همه چیز برای خودش میسازه. همان زمان من عضو کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بودم(کانونی که به همت و ابتکار فرح دیبا شکل گرفت خداوند ان خاندان را همیشه قرین رحمت کند) تعداد کتابها و رمانهایی که من در مقطع هشت تا هیفده سالگی در کانون پرورش فکری قبل از ورود به دانشگاه خوندم بسیار بالاتر ازمقاطع بعدی زندگیم بود.
به نظر من یه بچه شاید به محبت نیاز نداشته باشه. ولی قطعا به زندگی بدون استرس نیاز مبرم داره و قبل از زندگی بی استرس به مواد غذایی که باید سر راهش قرار بدی تا یه لحظه از بازی دست بکشه و بخوره. این دو تا مهمترین هستند. وگرنه محبت و کلاسهای آموزشی پیشکش همه پدرو مادر های اون دوره و این دوره.
نسیم
چهارشنبه 4 بهمن 1391 07:20 ب.ظ
سلام جناب قلی نژاد

از اینکه مدام به وبلاگم تشریف میارین و احوالپرسی می کنید واقعا ممنونم. لطف شما تازگی نداره قربان .

مطلبتون بسیار بسیار جالب و جذاب نوشته شده و این در واقع هنر نویسندگی شماست که ما را با سالهای گذشته شما همقدم کرد.

ولی جدی جدی کاش یه آزمایش از کل بدنتون انجام می دادین. مطمئنا اگه بچه امروزی بودید تا الان هیچی تون نمونده بود ( البته دور از جون )

خلاصه خیلی لذت بردم. دست شما درد نکنه
پاسخ قلی قلی نژاد : سلام سرکار خانم نسیم شیرازی
ممنون که سر زدید و از بابات وبلاگتون هم شرمنده من بعد از مدتها تازه دوباره شروع کردم به وبگردی . ولی هر وقت که وب ها رو گشتم به وبلاگ شما هم اومدم و خبری گرفتم.
معشوقه خانوم
دوشنبه 2 بهمن 1391 11:06 ق.ظ
جدا از اینکه نثرتون رو دوست دارم ، باید بگم داشتم به تفاوت بسیار زیاد و باورنکردنی بین نسل ها فکر می کردم !
همه جای دنیا اینقدر تفاوت هست ؟
پاسخ قلی قلی نژاد : مرسی از لطفتون.( اه ایکون لبخند هم این دور برها نیست) . میدونی وقتی یکی از آدم تعریف میکنه آدم خیلی خوشحال میشه کاش الان صورت من رو میدید علیرغم لبو دهن کوچیکم(البه بینی دارم هااااا) فکر میکنم گوشه لبهام چسبیدن به بنا گوشم از ذوق .
در مورد تفاوت نسلها بله خیلی تفاوت هست. ولی چون کشور ما در حال گذر هست قطعا تفاوتها خیلی زیاد تره.
سمیه
دوشنبه 2 بهمن 1391 08:43 ق.ظ
هنوز زیاد نخوندم وبلاگتون رو چیز زیادی دستگیرم نشده. معمولاً تا بیشتر سر در نیارم اظهار نظر نمی کنم بنابراین شما این رو همون (نقطه) در نظر بگیرین. ممنون که به وبلاگم سر زدین
پاسخ قلی قلی نژاد : نظرم رو توی وبلاگتون در همون مطلب " همینطوری " نوشتم. واقعا دوست دارم بدونم
1-آدم وقتی سنش به سن شما ها میرسه دنیا رو چطور میبینه؟
2- در مورد نظرتون هم باید بگم ، ممکنه این کم حوصلگی شما ناشی از سن وسال باشه واقعا؟
منتظر پاسخ شما هستم.
با تشکر
قاصدک
دوشنبه 2 بهمن 1391 02:16 ق.ظ
درود .بچه یعنی شیطنت بازیگوشی از دیوار راست بالا رفتن
پاسخ قلی قلی نژاد : درود
آره ولی من واقعا قصدم آزار کسی نبود. کلا بچه ها غرق بازی هستند.
بدرود.
مژده
یکشنبه 1 بهمن 1391 06:15 ب.ظ

الان شما حالتون خوبه ایا؟
اقا من میگم یه ازمایشی چیزی حتما بدین ها
والا به خدا یه وقت خدای نکرده ایدزی هپاتیتی
البته دور از جون
هرچند اون موقعها که از این مریضیها نبود

ولی خیلیبامزه بود خاطرتون بیشتر از بچگیتون بنویسید فک کنم از اون بچه هایی بودید کهپدرومادررو عاصی میکردید درسته؟
پاسخ قلی قلی نژاد : ممنون از نظرتون.
ممنون من الان خوبم. :) ولی وقتی یاد بچگی هام میافتم میگم واقعا همه اضطرابهای ما بی مورده اگه قرار به حساب و کتاب بود که باید ما خیلی وقت پیش می میردیم. ولی نه شوخی بود واقعا باید حواسمون به بچه هامون در حد توان مون باشه.
بچگی هم نه من زیاد کسی رو آگاهانه اذیت نمیکردم. و لی واقعا غرق توی بازیهای خودم بودم مثل تمام بچه ها.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر