تبلیغات
بلاگه - آرزو های بزرگ-آزادی بزرگ
ع) فرمود: هر گاه وبلاگی را خواندید نظر بگذارید ولو به اندازه تایپ یک نقطه.

آرزو های بزرگ-آزادی بزرگ

نویسنده :قلی قلی نژاد
تاریخ:سه شنبه 28 شهریور 1391-03:33 ب.ظ

 روزهای اول مهر برای ما  مردها که در دوران  کودکی اکثر قریب به اتفاقمون از مدرسه متنفرو فراری بودیم هم  خاطره انگیزه و همین الانشم  یه خورده  استرس زا !
  یکی از روزهای اول پاییز بود.پاییز برگ ریز عزیز. من و دو سه تا از دوستای هم محله ایم که از قضا هیچکداممون هم مدرسه و هم کلاس هم نبودیم. طبق  معمول همیشه  مثل مرغ سر کنده از درو دیوار کوچه های خاکی شهرستان بالا میرفتیم. نزدیک ظهر بود ورفتن به خونه و آماده شدن برای  مدرسه. یادم نمیاد سر چه مسئله ای  بود که با هم درگیر شدیم.فکر کنم با پرویز،  مصطفی جیقل هم از ما کوچیکتر بود و هرکدام انتظار داشتیم  طرف اون یکی نره. البته کار به کتک کاری نکشید ولی فکر کنم تا مرحله یقه به یقه و خفه کردن همدیگه  و بغضهای نترکیده پسر بچه ها پیش رفتیم درست یادم نمیاد فکر کنم با یه دست گلوی همدیگرو گرفته بودیم با اون یکی  دست هم هر کدوم یه کلوخ برداشته بودیم و به نشانه تهدید بالای سر هم گرفته بودیم که مادر پرویز صداش "پروییوز، پرویییوز ، بیا نهارت رو بخور ،کجایی زردنبو" که همین  صدا باعث شد گلوهی چنگ گرفته  همدیگرو  ول کنیم بریم  سراغ مدرسه  لعنتی و بغض کرده برگشتم خونه.
   رفتم مدرسه، دبستانی به  نام " پانزده بهمن" .  مهر ماه خنک و پاییزی سال 1359  در یکی از شهرهای کردستان ،  محیط  شلوغ و پر سرو صدای مدرسه که البته رعب ، نظم و بهتی پایدار همیشه  پشت اون فضای  بزرگ و قشنگ و منظم حاکم بود، چقدر زیبا و دلنشین بود کت های دانش آموزان پسر با سرهای تراشیده شده و دور یقه های سفید. هنوز پای اسلام به  مدرسه ما باز نشده بود  ، محیط با دسیپلین  مدرسه که اون موقع یه ساختمان مستطیل شکل شیروانی  بزرگ یک طبقه با بیست اتاق که پنجرههای چوبی آبی رنگ قشنگش به سمت حیاط  باز میشدند. با سه زمین بازی  بسکتبال، هندبال و والیبال . با یه جایگاه  وسط ساختمان که با بیست پله به حیاط سرازیر میشد. و یک میله پرچم بلند که همیشه پرچم و نخ ازش آویزان بود. واقعا طعم ، رنگ ، و بوی یه مدرسه  نظام دار شاهنشاهی زمان مصدق رو میداد.*شاید باور نکنید  پاییز  سال 59 ما گاهی  از انبارهای شاهنشاهی تغذیه  میگرفتیم و هنوز هم استرس دور یقه سفیدو تمیز رو داشتیم. بعضی از کتب درسی ما هم از کتابهای  تاجدار شاهنشاهی بود که هنوز دست انقلاب فرهنگی بهشون نرسیده بود و همونطور  زنهاش بی روسری بودند و اسلام در خطر بود. عجب جلد نایلون شده و چه صحافی پدر و مادر داری داشتند کتابهای علوم و ریاضی کلاس دوم ابتدایی شاهنشاهی!    به جان خودم  در محله های  متوسط به بالای پایتخت  کشور هنوز هم من چنین مدرسه و دبستانی ندیدم.
   همون دبستان و  نظام پدرو مادر دارو با دسپلین مدرسه با خط کشی های منظم که پانصد دانش آموز را مهار کرده بود برای  ژن  تنبل و نظم گریز ایرانی ما  خیلی سنگین بود. من همیشه با وجودیکه  جز دو سه نفر  بلند قامت کلاس بودم و چون شاگرد اول هم بودم و تقریبا یه مصونیت قضایی هم داشتم ولی بازم  محیط مدرسه برام  فضای خفقان آوری بود. یادش بخیر  چقدر از بچه ها  بودند که  نمیتونستند جیششون رو کنترل کنند و از ترس خودشون رو خیس میکردندطفلکی ها . یعنی کسی  مجال بهشون نمیداد وضعیت خودشون رو بگن.
  القصه رفتم مدرسه، نمیدونم چرا ما  محله خودمون  رو مرکز دنیا میدونستیم، دوستهای هم مدرسه ای هامون رو هم دشمانان  فرا مرزی که هر از گاهی به  محلشون حمله میکردیم. خلاصه اینکه وقتی  سر صف  ورود به کلاس بودم  خیلی عرصه برم تنگ شده بود. دائم ناظم و انتظامت بهمون  میفگتن صاف بایستیم و پاها پشت خط باشه. من که هنوز توی مستی الافی تابسون بودم و نظم پاییزی مدرسه رو  نمیتونستم تحمل کنم یاد دعوام با  پرویز افتادم. آرزو میکردم از دستش کتک میخوردم ولی  توی مدرسه نمیوندم. نزدیک بود  بغضم بترکه و معلوم بشه لوس و ننر هستم! پس همینجوری بغضم رو نگه داشتم و با آرزوی بزرگ آزادی از مدرسه  تا زنگ آخر رو  تحمل کردم. وقتی زنگ آخرو عصر از مدرسه برگشتم یکراست رفتم در خونه پرویز. من زودتر از اون رسیده بودم دم در خونشون.پرویز رو دیدم از دور و بدوبدو داره میاد بالا،به من رسید لبخندی زد و  کیفش رو انداخت  توی خونه بدون هیچ مقدمه و تعارفی تا تاریک شدن هوا  با بقیه بچه ها  توی زمین فوتبال  خاکی خط کشی شده  محله که توپش رو هم نداشتیم  الک دولک بازی کردیم. .. نزدیکی های شب هم یه خورده قاصدک و چند تا کارتن آوردیم و آتش زدیم .جالب این بود  بهشونم نزدیک نمیشدیم تا شب  رختخوابمون رو  خیس نکنیم.(آخه جعفر که دو سال  از ما بزرگتر بود میگفت هر کی سر شب آتش بازی کنه  وقت خواب  رختخوابش رو خیس میکنه)!
شب دلتنگ پاییزی از راه رسیده بود و من با  چرخوندن چشمم دنبال  بچه گربهای  تازه  متولد شده  میگشتم تا یه خورده  ام تلاش کنم شاید بگیرمشون تا دم سیزان ( زیر زمین) تاریک خونه هم  رفتم .  موقع برگشت  چند تا سیب  آبدار و خنک  پاییزی که لابلای برگهای  زرد و نارنجی کف حیاط افتاده بودند تا  به مهتابی خونه برسم  خوردم. و پیش خودم فکر میکردم  آیا میشه بزرگ بشم و به ارزوی بزرگ خودم که آزادی از  مدرسه باشه برسم. و با نامیدی تمام  از اینکه محاله آدم از  اون  وضعیت فلاکت بار در بیاد  ناچار رفتم سراغ  کیف و کتابهام تا دلم به  شاگرد خوب بودن  خوش باشه !
خدایای این هوای پاییز  چی داره که اینقدر خاطره انگیزه !چرا اینقدر آرمش بخشه این هوا و فضا؟!
______________________________________________________________________________________________________________________
* این مدرسه ظاهران زمان  وزارت فرهیخته آقای درخشش ( پدر خانم ستاره درخشش گوینده صدای امریکا) مصدق و در ادامه حکومت شاه خدا بیامرز در یک شهرستان کوچک در کردستان ساخته شده بود.بعد از انقلاب به اسم یکی از شهدای  کشته شده  تظاهرات شهرستان  در سال 57  نامگذاری شد.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
عطرا
شنبه 1 مهر 1391 11:28 ب.ظ
والا من که هنوز هیچ علاقه ندارم برگردم،حالا شاید چند سال دیگه نظرم برگرده!برای من بهترین دوران متعلق به دانشگاه بوده و هست! آدم باس اختیارش دست خودش باشه!:)
کلا در این سال های زندگی هیچوقت پاییز و اللخصوص مهر ماه رو دوست نداشتم!کج سلیقه و تنبل و باری به هر جهت هم خودتونین بـــعـــلـــه!:):)
پاسخ قلی قلی نژاد : بله فرمایش شما رو در مورد مختار بودن قبول دارم. ولی میدونی من فکر میکنم ژن یا تربیت یا شخصیت جامعه ما اینجوریه که باید یه نمه زور روی سرمون باشه تا یه کاری رو به سرانجام برسونیم.
در مورد فرمایش گهر بارتون در مورد مج سلیقه و تنبل و باری به هرجهت منظورتونرو نمیفهمم، بعید هم میدونم در حال چت بوده باشین و اشتباهی جملات رو برای من تایپ کرده باشید! :) البته نمیدونمم آخه باید کلی کد وارد کنی دکمه تایید رو فشار بدی...! نمیدونم والله عجیبه...
ببین فقط اگه جوابت خیلی ضایع کننده بود ترو خدا توی خصوصی جواب بده.
معشوقه خانوم
جمعه 31 شهریور 1391 11:04 ق.ظ
همیشه پاییز رو دوست داشتم و دارم . نه به خاطر اینکه فصل ِ خاطره بازی های دوست داشتنی هست ، نه .
به خاطر همون آرامش و بوی عجیبی که شما هم بهش اشاره کردید ، پاییز رو دوست دارم .
به قول اخوان : پادشاه فصل ها ، پاییز ...
پاسخ قلی قلی نژاد : یکی از عاملهایی که آدم باور میکنه هیچی از دنیا نمیدونه و یه سری هست همین اثرات عجیب و غریب طبیعت است که هنوز کسی نمیتونه ابعاد این شاهکار رو ببینه چه برسه به این که درک کنه و سر ازش در بیاره.
مژده
پنجشنبه 30 شهریور 1391 03:03 ب.ظ
ولی من دوست دارم بر گردم به گذشته اقای قلی
روزهایی که انگار همه چیز زیباتر بود
یادم وقتی مدرسه راهنمایی میرفتم ارزو داشتم کاش زمان متوقف میشد...
خاطرتون جالب بود فکر میکنم شاید همه پسرها همینطور هستند
اخه با همسرم هم حرف میزدیم اونم نظر شمارو داشت ومعتقد بود که مدرسه رفتن یه جور اسارت بوده براش
راستی نظراتتون چرا اینجوری شده شکلک هم نداره دیگه
پاسخ قلی قلی نژاد : همه الان به عنوان خاطره آنروزها رو دوست دارند، ولی تا الان مردی ندیدم بگه همون دوران احساس
خوشی داشته از مدرسه.

منظورتون رو متوجه نمیشم.از اینکه نظراتم شکلک نداره یعنی چی. خب همینجا الان امکان استفاده از شکلک نیست. ( لبخند)
زهرا م
چهارشنبه 29 شهریور 1391 11:38 ق.ظ
سلام خاطره زیبایی بود من هنوز بعد سالها روز اول مهر دل میکیره که نمیتونم برم مدرسه بعضی موقع ها فکر میکنم کاش معلم میشدم این روزها پسر های من هم ارزوی کودکی شما رو دارن دلشون میخواهد از مدرسه رفتن رها شن حیف که انسانها قدر روزها خوشمون نمیدونیم
پاسخ قلی قلی نژاد : سلام، به نظر من خیلی هم روزهای خوبی نبوده طبق ساختار مغز انسان ، خاطرات کلا شیرین میشوند.
ما گاهی با همکارمون صحبت میکنیم اعتراف میکنیم که همین الانشم حاضر نیستیم برگردیم به اون دوران که به زور باید میرفتیم سر کلاس مینشستیم. ولی خب واقعا هر چیزی که میشه خاطره قشنگ میشه .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر