تبلیغات
بلاگه - دکتر تنبانیان- قسمت دوم
ع) فرمود: هر گاه وبلاگی را خواندید نظر بگذارید ولو به اندازه تایپ یک نقطه.

دکتر تنبانیان- قسمت دوم

نویسنده :قلی قلی نژاد
تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1391-07:00 ب.ظ

  قصه از اونجا شروع شده بود که  حاکم رندی در حال قضای حاجت بزرگ  در شهر به مرد جوانی  بر میخوره که طفلک در حال قضای حاجت کوچک آبکی در جهت قبله  بوده که نباید و حاکم شرع که اتفاقا خود نیز در قضای حاجت بزرگتر بوده  با  پررویی تمام  در همان حال  بر سرش داد میزند که  زوجه اش بر او حرام گشته و حالا ادامه داستان:
 قسمت اول داستان
قسمت دوم:
*  *  *
  چنین حل مشکل برملا نمود آن خیر خواه ! پس از آن ژستی بگرفت و با همان حال و اوصاف چرخی زد و از دیواره پرچین به عنوان  سطح تریبون  استفاده  همی کرد و سینه  صاف کرد و گفت:" ای جوان تو را سزد که منزل را طلاق دهی و چون این طلاق در حکم سه طلاق است  پس شایسته آنست  یک بار بر دیگری حلال گشته تا از نو بتوانی  با وی وصلت نمایی "
مرد جوان چون مارگزیدگان  بر خود همی پیچیدو مویه کنان گفت "ای شیخ در این روزگار  چگونه محللی  یافت کنم و  برا او اطمینان کنم که امین و امانت  دار باشد  و در زمان  فراق بر منزل من دست  نیازد"
حاکم چشم بدراند و گفت ای  نادان چگونه تو که بالای ناف مرا میبنی بر  پایین ناف من  گمان بد میبری و قضاوت  ناحق میکنی، آیا چون دامن پاک من پشت این پرچین پنهان است دلیل بر نجس بودن آن است، پس بدان و آگاه باش تا مردی چون  من  بر سر راهت ایستاده  است هیچ بد به دل راه مده که این منم  حاکم و امین شهر جابلقا1.
 مرد چون این  بشنید دلش گرم گشته از قضاوت نابجای خود خجل  و شرمسار  گشت. پس از آن عذر زحمت خواسته قرارو مدار گذاشته از زحمت امانت بر دوش شیخ پوزش طلبید و رفت.

حاکم نیز تنبان بر سبیل  شوق و پای کوبان  طهارت گرفته و نگرفته  تنبان بر سر کشان و پشتک زنان روی بر منزل نهاده و منتظر همی ماند تا  مرد جوان در  ساعت معین  به جهت  اجرای  مراسم  کلاه شرعی در مجلس شرف حضور یابد.
باری در وقت معین مرد جوان ، دست ادب بر سینه و اهل منزل بر طبق اخلاص نهاده  نزد حاکم رفته بنا بر  وعده ، درخواست  طلاق طرح نمود. منزل را  گویی  مات و مبهوت ایستاده اسیر  خدعه و نیرنگ شیخ منتظر بر درگاه وی تا شاید حاکم قبول زحمت فرموده پس از خطبه طلاق عقدی جدید و در آخر  احکام جاریه خطبه  عقد مجدد خوانده شده ، دوباره زندگی شیرین زناشویی شان بر درو دیوار عمارت شان جاری گردد.
در همین  اثنا حاکم با صورتی  عبوس  (نه نمیخوام تلخه) بر درگاه ظاهر گشت  بادی در گلو لق لقه عربی خواند و پرسشی( قبلت) و باز روی بر زن نهاده خطبه عقد جاری و  منزل متوفی  را  مالک  همی گشت  و  مرد جوان را وعده نمود تا  روز عده به سر آید.
مرد جوان حمد و ثنا گویان درگاه معظم  له را ترک نمود و به امید روزهای بهتر در فضای مجازی قدری فعالیت مدنی  نمودی تا وقت کشته شود و عمر ش بر لبش رسد. و شیخ حلوای نقد  در بر گرفتی و پای کوبان از چنین منزلی کام همی  گرفتی و با انرژی بیشتر پله نه، نردبان نه، آسانسور ترقی را به قصد افلاک طی نمودی و در همین چند روز عده به جهت شیرین گفتاری های  متعدد کلی مناصب و پستهای  رنگین بگرفت.
القصه ، روز موعود ، عده پیش آمدو مرد جوان کرباس نو بر تن  نمود پابندو دستبندی زرین به جهت تحفه  از برای منزل پیشین خرید  بر  بارگاه حاکم با شوق و ذوق حاضر  گشت . بر منشیان درگاه  بانگ شادی  برآورد که  شیخ را خبر دهید که فلان مرد خطا پیشه گنه کار  گنه پاک شده  بر  درگاه آن امانتدار بزرگ حاضر است و الکریم اذا وعده وفا.
منشیان  برفتندو لختی بعد با  سر  نیزو چماق بر زیرو زبر او کوفتند که ای ملعون حاکم فرمودند  چنین  شخصی را نه در این دنیا و نه درآن دنیا نشاید  شناخت و نسزد  تا معاشرت کند گناهی که مجرم  کناد سزد تا بر آن گنه جزا یابد.
مرد جوان بر سر زنان و گزمه ها چماق زنان وی را از بارگاه حاکم راندندی و مرد  نادان پاک دل هر روز حاکم را بدید از  بارگاه کار،  عزم مرکب آخرین مدل با محافظان  نموده و با  گریه و زاری خواستار  باز ستاندن منزل خویش  بر آمدی و اما شیخ  با  گردنی افراشته و قاطع در اجرای  عدالت او را گناه کار خطاب نمودی و به گزمه ها سپردی او را تا بیرون شهر جابلقای تعقیب  نمودندی.
مرد جوان چون اوضاع بدین سان دید  دست از  التماس برداشت و  طریقت  تعقیب پیشه نمودی تا  بلکم  روزی  ساعتی ، لحظه ای  شیخ را  بر حالت  قضای حاجت رو به سمت قبله بیند و بدین طریق امانت خویش باز ستاند.
آری مرد جوان  روزها و حتی شب ها به امید قضای حاجت آن شیخ دورا دور  وی را  نظاره میکرد.
  حکایت ادامه داشت  تا اینکه روزی  حاکم را  دید دست بر قضا  قاضی حاجت کرده ایستاده درست بر  مسیر قبله.

مرد جوان از فرط خوشحالی (و اینکه  بلاخره کتاب راز و کلاسهای آرامش درمانیو ... کار خودش را کرده) تا به  قرب ملک الموت رسید و بازگشت و  بدون فوت وقت روبه حاکم نمودی و بانگ برآورد "یا شیخ یا شیخ ،  منزل بر تو حرام گشت حکم خود  نتوانی  باطل نمود چرا که به عینه بر مسیر قبله  ایستاده ای".
شیخ که در عوالم خود بود یک های خورد سر بلند کردو لختی نگریست جوان خام را باز شناخت. حاکم  که از سفاهت مرد جوان در تعجب مانده بود قدری خود را جابجا نمود ولی  باز هم در همان جهت بماند اما دستان بر  پیش خود (روم به دیوار پایین تر از ناف ) همچنان نگاه داشته و روی به مرد جوان  کرد  و گفت:
" تو در مورد ما چه گمان  برده ای  مسکین؟! آیا  باور میکنی  حاکم و شیخی چون من بر مسیر ناثواب  گام بردارم و قضای حاجت کنم ؟! توبه  کن ای  مردک ! "
پس از آن با  اعتماد به نفس و گردنی افراشته تر از همیشه در حالی که  سعی در نشان دادن دستانش بود که  در جلوی  تنبانش بر روی عورت مبارک  حلقه زده بود کرد و  روی بر آن  مسکین  نموده  بانگ بر آورد " آیا دیدار نتوانی کرد، (چشمانت کور شده است؟! نمیبنی جهت رو؟! - مترجم)  جهت این  مه بو له2  روی بر  جای دیگر دارد !  آیا  مشاهده  نمیکنی نوک  مه بو له  به جانب قطب شمال است بوزینه ؟!"
مرد جوان که  خطای دوم خود  بدید  از زیرکی حاکم بزرگ  و قضاوت ناصواب  خود پشیمان گشته  همچنان که از بهت کف بر دهانش فوراه  همی زدی، دوان دوان  از  دیار جابلقای  مهاجرت و در تورنتوی کانادا  رحل اقامت  فکندی و منزل به حاکم واگذارندی.
مرد جوان در تورنتوی کانادا به جهت علم مهندسی ابتدا  از ظرف شویی شروع کرد و سپس مفتخر شد کارمند یک شرکت شود. و هر شب در یک کلوپ شبانه خوش میگذراند. او منزل را واگذار کرده ولی  همیشه از اینکه دستش به ضریح  های متفاوت میرسد  خوشحال است.مرد جوان به دلیل مغز متفکر بودن هیچگاه یک  کتاب علوم انسانی در ردست نگرفت.
  اما حاکم بزرگ به جهت توانمندیش در مدیریت پس از  دریافت مدرک کارشناس غمحالی در سازمان مرتبط خوشحالی در مقام مدیر عاملی نصب شد. حاکم که بعدها کارشناسی ارشد پولی و دکترای اصلی کمبریج( آدم مطمئنی را گیر آورده بود)را گرفت،  سالها در کنار منزل، به خوبی و خوشی گذراند.
  او که اکثر توفیقاتش را  مرهون علوم تجربی انسانی است ، توسعه و  نشر علوم مرتبته انسانی را ظاله میداند و همواره جوانان را تشویق به  تحصیل در علوم مهندسی می نماید . وی  در سخنرانی هایش وقتی مشکلی پیش میاید میگوید" درست است که کوتاهی از جانب مسئولین شده است ولی  باید قبول کنیم مردم هم فرهنگ این کار رو ندارند". او که در زمان  پادشاهی بزرگان جزو آدمیزاد هم محسوب نمی شد به جهت گرسنگی، اشتیاق، پاچه خواری و تظاهر موفق شد  منزلها و منصب های بسیاری  تصاحب کند و هر شب آرام و راحت  سر  بر بالین گذارده به جهت عُرضه خویش به خوابی آرام  رفته تا جوانان تنبل از بیکاری و عصبانیت خواب نداشته باشند.
  دکتر تنبانیان هم اکنون به عنوان  نخبه علمی در عرصه فرهنگی قصد دارد تا با تشویق و راهنمایی جوانان و مدیریت بی بدیل خود نظام چند منزلی را  دنبال  نماید تا جوانان بی عرضه تنبلی که عُرضه خرید مدرک را نداشته اند و منزلی ندارند منازلشان به با عرضه های چندمنزله برسد بدون اجازه منزل اول.
دکتر تنبانیان ....

ادامه دارد...

---------------------------------------------------------------------
1-جابلقای: نام شهری در  طنزهای ابولفضل زرویی
2-مه بو له: نام جدید مه بو له



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
ساراازکرمانشاه
یکشنبه 5 شهریور 1391 06:33 ب.ظ
درود به این دوستان. از طرف من همشون رو ببوس. جهنم و درک دوست پسرهاشونم ببوس
---------------------------------------------------
من می خوام توروببوسم .
پاسخ قلی قلی نژاد : بفرما این لُپ، نیکی و پرسش؟ کلا لپ ما مال شما و همه دوستان. لپی که مال دوستان نباشه میخوام صد سال سیاه نباشه ، ما هرچه داریم در ره دوست داده ایم.
بابا ما دیگه پیر شدیم گیرندهای حسی روی پوست گونه مون دیگه کار نمیکنه یکی ما رو میبوسه فکر میکنیم اومده در گوشمون چیزی بگه بره. اصلا متوجه لمس لبش نمیشیم. آیییی جوانی .... ! (هر چند جوانی هم ببخشید هیچ غلطی هم نکردیم)
ابوذر
یکشنبه 5 شهریور 1391 01:23 ب.ظ
آسمـان هـم کـه بـاشی

بـغلت خـواهــم کـرد …

فـکر گـستـردگـی واژه نبـاش

هـمه در گـوشه ی تـنـهایـی مـن جـا دارنـد …

پـُر از عـاشـقـانـه ای تـو

دیـگر از خـدا چـه بـخواهــم ؟؟؟…

.......................................

سلام دوست گلم ممنون واسه نظرات و پیشنهاداتت واقعا خوشحالم کردی

در ضمن قلمتو خیلی دوست دارم
پاسخ قلی قلی نژاد : خواهش میکنم
شما لطف دارید. در ضمن بگم من زیاد از شعر سر در نمیارم. البته این رو یه خورده فهمیدم ولی ممکنه بقیه شعرهارو حس نکنم.
هر کسی یه نقصی داره دیگه.
ساراازکرمانشاه
شنبه 4 شهریور 1391 03:02 ب.ظ
سلام رسیدن بخیر احوال شما؟ممنونم ازتبریکت عزیزم
پاسخ قلی قلی نژاد : سلام، ممنون به خوبی شما
زهرا م
سه شنبه 31 مرداد 1391 01:09 ب.ظ
سلام ذهن خلاقی دارید بهتون تبریک میگم در مورد سینوهه منظورم کتاب سینوهه پزشک فرعون مصر که تو کتابفروشی هم هست تو یک قسمتی که انقلاب شده بود یک شخصی که توسط ارباب زندگی اش ویران شده بو د زمین و زن و دخترش توسط ارباب تصاحب شده بودند و مرد هم به زندان افتاده بود ازاد میشه میاد سر مزار ارباب و می بیینه روی سنگ قبر نوشته که ادم خیلی خوبی بوده و باخودش فکر میکنه که چقدر راجع به این مرد پیش خودش بد فکر میکرده وقت کردی کتاب بخوان ارزش خوندن داره
پاسخ قلی قلی نژاد : سلام, خودم نخوندمش همسرم خونده باید بپرسم ازش
sarao
شنبه 28 مرداد 1391 12:36 ب.ظ
salam,gholi jan basi khandidimo basi ashk rikhtim...
dar entezar edame mibasham...
پاسخ قلی قلی نژاد : سلام. چشم من ادامه میدم ولی یه ذره دقت کنید دور برمون پر است از تنبانیان مدیر . یه ذره به شخصیت مدیران دولتی دقت کنید ! ادامه رو.میبینید.
ساراازکرمانشاه
جمعه 27 مرداد 1391 09:43 ق.ظ
سلام من آپم وامایه سوال :
این پدر مادرایی که کل روز دخترشونو ول می کنن به امان خدا ، بعد شب کلید می کنن شب باید خونه باشی !!! همیشه برام سواله چرا فکر می کنن شب فقط اتفاق می افته ؟ مگه روز ملت عقیمن ؟
پاسخ قلی قلی نژاد : سارا. جان این یه نکته تربیتی داره, و از ظرایف است, بهت بگم میترسم چشم و.گوشت باز بشه. شما لطف کن همون سر شب برگرد خونه و بیشتر از این پر رو.نشو.
ابوذر
پنجشنبه 26 مرداد 1391 04:14 ب.ظ
دوست دارم در مورد همه چیز فکر کنم

درباره ی رودی که تبدیل شده به یک جاده

درباره ی چوپانی که بره اش را در کوهها گم کرده است

درباره ی حسرت پیرزن بیمار برای بالا رفتن به امام زاده ی بالای تپه

درباره ی کارگری که دوست دارد یک روز مرخصی با حقوق بگیرد

و درباره ی خودم که چقدر بی فکرم

.................................................

دوست گلم من اپم خوشحال میشم سر بزنی
پاسخ قلی قلی نژاد : من به جای شخصیتهایی که گرفتید نبودم ولی باهاشون صحبت کردم.
چشم ,الان با گوشیم هستم. حتما سر میزنم.
مژده
پنجشنبه 26 مرداد 1391 03:43 ق.ظ
منتظر ادامشم
پاسخ قلی قلی نژاد : چشم, نهضت ادامه دارد.
ابوذر
چهارشنبه 25 مرداد 1391 02:45 ب.ظ
مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم ...!
پاسخ قلی قلی نژاد :
من در شعر ترک هستم از نوع پان ترک.
زهرا م
چهارشنبه 25 مرداد 1391 12:16 ب.ظ
سلام داستان جالبی بود یک چیزی شبیه این تو کتاب سینوهه خونده بودم منتظر ادامه میمونم
پاسخ قلی قلی نژاد : این یک جک کوتاه بود بقیه داستان زاییده ذهن بوده, در ضمن سینوهه !?
عطرا
چهارشنبه 25 مرداد 1391 01:17 ق.ظ
اوا!
من قبلا ایشون رو جایی ندیدم؟!
پاسخ قلی قلی نژاد : اوا!
شما از قبیل ایشون رو خیلی دیدید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر